شعرها

شِکُفتَن در مِهْ

احمد شاملو (الف بامداد

احمد شاملو شکفتن در مه

2

نامه

بدان زمان که شود تیره روزگار، پدر!

سراب و هستو روشن شود به پیش نظر.

مرا - به جان تو - از دیرباز می دیدم

که روز تجربه از یاد می بری یک سر

سلاح مردمی از دست می گذاری باز

به دل نمانَد هیچ ات ز رادمردی اثر

مرا به دام عدو مانده ای به کام عدو

بدان امید که رادی نهم ز دست مگر؟

نه گفته بودم صدره که نان و نور، مرا

گر از طریق بپیچم شرنگ باد و شرر؟

کنون من ایدر در حبس و بند خصم نی اَم

که بند بگسلد از پای من بخواهم اگر:

به سای هدستی بندم ز پای بگشاید

به سایه دستی بردارَدَم کلون از در.

من از بلندی ی ایمان خویشتن ماندم

در این بلند که سیمرغ را بریزد پر.

چه درد اگر تو به خود می زنی به درد انگشت؟

چه سجن اگر تو به خود می کنی به سجن مقر؟

به پهن دریا دیدی که مردم چالاک

برآورند ز اعماق آب تیره دُرَر

به قصه نیز شنیدی که رفت و در ظلمات

کنار چشمه ی جاوید جُست اسکندر

هم این ترانه شنفتی که حق و جاه کسان

نمی دهند کسان را به تخت و در بستر.

احمد شاملو شکفتن در مه

3

نه سعد سلمان ام من که ناله بردارم

که پستی آمد از این برکشیده با من بر.

چوگاه رفعت ام از رفعتی نصیب نبود

کنون چه مویم کافتاده ام به پست اندر؟

مرا حکایت پیرار و پار پنداری

ز یاد رفته که با ما نه خشک بود نه تر؟

نه جخ شباهت مان با درخت باروری

که یک بدان سال افتاده از ثمر دیگر،

که سالیان دراز است کاین حکایت فقر

حکایتی ست که تکرار می شود به کرر.

نه فقر، باش بگویم ات چیست تا دانی:

وقیح مایه درختی که می شکوفد بر

در آن وقاحت شورابه، کز خجالت آب

به تنگ بالی بر خاک تن زند آذر!

تو هم به پرده ی مائی پدر. مگردان راه

مکن نوای غریبانه سر به زیر و زبر.

چه ت اوفتاده؟ که می ترسی ار گشائی چشم

تو را مِس آید رویای پُرتلالو زر؟

چه ت اوفتاده؟ که می ترسی ار به خود جُنبی

ز عرش شعله درافتی به فرش خاکستر؟

به وحشتی که بیفتی ز تخت چوبی ی خویش

به خاک ریزدت احجارِ کاغذین افسر؟

تو را که کسوت زرتار زرپرستی نیست

کلاه خویش پرستی چه می نهی بر سر؟

تو را که پایه بر آب است و کارمایه خراب

چه پی فکندن در سیل بار این بندر؟

احمد شاملو شکفتن در مه

4

تو کز معامله جز باد دستگیرت نیست

حدیث بادفروشان چه می کنی باور؟

حکایتی عجب است این! ندیده ای که چه سان

به تیغ کینه فکندند مان به کوی و گذر؟

چراغ علم ندیدی به هر کجا کُشتند

زدند آتش هر جا به نامه و دفتر؟

زمین ز خون رفیقان من خضاب گرفت

چنین به سردی در سرخی ی شفق منگر!

یکی به دفتر مشرق ببین پدر، که نبشت

به هر صحیفه سرودی ز فتح تازه بشر!

بدان زمان که به گیلان به خاک و خون غلتند

به پای مردی، یاران من به زندان در،

مرا تو درس فرومایه بودن آموزی

که توبه نامه نویسم به کام دشمن بر؟

نجات تن را زنجیر روح خویش کنم

ز راستی بنشانم فریب را برتر؟

ز صبح تابان برتابم - ای دریغا - روی

به شام تیره ی رودرسفر سپارم سر؟

قبای دیبه به مسکوک قلب بفروشم

شرف سرانه دهم وان گهی خرم جُل خر؟

مرا به پند فرومایه جان خود مگزای

که تفته نایدم آهن بدین حقیر آذر:

تو راه راحت جان گیر و من مقام مصاف

تو جای امن و امان گیر و من طریق خطر!

١٣٣٣ زندان قصر

احمد شاملو شکفتن در مه

5

که زندان مرا بارو مباد ...

که زندان مرا بارو مباد

جز پوستی که بر استخوان ام.

باروئی آری،

اما

گِرد بر گِرد جهان

نه فراگرد تنهائی ی جان ام.

آه

آرزو! آرزو!

پیازینه پوست وار حصاری

که با خلوت خویش چون به خالی بنشینم

هفت دربازه فراز آید

بر نیاز و تعلق جان.

فروبسته باد

آری فروبسته باد و

فروبسته تر،

و با هر دربازه

هفت قفل آهن جوش گران!

آه

آرزو! آرزو!

١٣۴٨

احمد شاملو شکفتن در مه

6

عقوبت

برای ایرج گردی

میوه بر شاخه شدم

سنگ پاره در کف کودک.

طلسم معجزتی

مگر پناه دهد از گزند خویشتن ام

چنین که

دست تطاول به خود گشاده

من ام!

بالابلند!

بر جلوخان منظرم

چون گردش اطلسی ی ابر

قدم بردار.

از هجوم پرند هی بی پناهی

چون به خانه بازآیم

پیش از آن که در بگشایم

بر تخت گاه ایوان

جلوه ئی کن

با رُخساری که باران و زمزمه است.

چنان کن که مجالی اَندَکَک را درخور است،

که تبردار واقعه را

دیگر

دست خسته

به فرمان

نیست.

احمد شاملو شکفتن در مه

7

که گفته است

من آخرین بازمانده ی فرزانه گان زمین ام؟ -

من آن غول زیبای ام که در استوای شب ایستاده است

غریق زلالی ی همه آب های جهان،

و چش مانداز شیطنت اش

خاست گاه ستاره ئی ست.

در انتهای زمین ام کومه ئی هست، -

آن جا که

پادرجائی ی خاک

هم چون رقص سراب

بر فریب عطش

تکیه می کند.

در مفصل انسان و خدا

آری

در مفصل خاک و پوک ام کومه ئی نااستوار هست،

ه ی تاریک می گذرد 􀄏 و بادی که بر لُج

بر ایوان بی رونق سردم

جاروب می کشد.

برده گان عالی جاه را دیده ام من

در کاخ های بلند

که قلاده های زرین به گردن داشته اند

و آزاد همَردُم را

در جامه های مرقع

که سرودگویان

پیاده به مقتل می رفته اند.

احمد شاملو شکفتن در مه

8

خانه ی من در انتهای جهان است

در مفصل خاک و

پوک.

با ما گفته بودند:

<آن _______کلام مقدس را

با شما خواهیم آموخت،

لیکن به خاطر آن

عقوبتی جان فرسای را

تحمل می باید تان کرد.>

عقوبت جان کاه را چندان تاب آوردیم

آری

که کلام مقدس مان

باری

از خاطر

گریخت!

١٣۴٩

احمد شاملو شکفتن در مه

9

صبوحی

برای م. آزرم

به پرواز

شک کرده بودم

به هنگامی که شانه های ام

از وبال بال

خمیده بود،

و در پاک بازی ی معصومانه ی گرگ و میش

شب کور گرسنه چشم حریص

بال می زد.

به پرواز

شک کرده بودم من.

سحرگاهان

سِحر شیری رنگی ی نام بزرگ

در تجلی بود.

»؟ شوق دیدار خدای ات هست » : با مریمی که می شکفت گفتم

بی که به پاسخ آوائی برآرد

خسته گی ی باززادن را

به خوابی سنگین

فرو شد

هم چنان

که تجلّی ی ساحرانه ی نام بزرگ;

احمد شاملو شکفتن در مه

10

و شک

بر شان ههای خمیده ام

جای نشین سنگینی ی توان مند بالی شد

که دیگر بارَش

به پرواز

احساس نیازی

نبود.

١٣۴٩ ، توس

احمد شاملو شکفتن در مه

11

رستگاران

در غریو سنگین ماشین ها و اختلاط اذان و جاز

آواز قُمری ی کوچکی را

شنیدم،

چنان که از پس پرده ئی آمیزه ی ابر و دود

تابش تک ستاره ئی.

آن جا که گنه کاران

با میراث کمرشکن معصومیت خویش

بر درگاه بلند

پیشانی ی درد

بر آستانه می نهند و

باران بی حاصل اشک

بر خاک،

و رهائی و رستگاری را

از چارسوی بسیط زمین

پای درزنجیر و گم کرده راه می آیند،

گوش بر هیبت توفانی ی فریادهای نیاز و اذکار بی سخاوت بسته

دو قُمری

بر کنگره ی سرد

دانه در دهان یک دیگر می گذارند

و عشق

بر گرد ایشان

حصاری دیگر است.

١٣۴٩ ، توس

احمد شاملو شکفتن در مه

12

فصلِ دیگر

بی آن که دیده بیند،

در باغ

احساس می توان کرد

در طرح پیچ پیچ مخالف سرای باد

یاءس موقرانه ی برگی که

بی شتاب

بر خاک می نشیند.

بر شیش ههای پنجره

آشوب شب نم است.

ره بر نگاه نیست

تا با درون درآئی و در خویش بنگری.

با آفتاب و آتش

دیگر

گرمی و نور نیست،

تا هیمه خاک سرد بکاوی

در

رویای اخگری.

این

فصل دیگری ست

که سرمای اش

از درون

درک صریح زیبائی را

احمد شاملو شکفتن در مه

13

پیچیده می کند.

یادش به خیر پائیز

با آن

توفان رنگ و رنگ

که برپا

در دیده می کند!

هم برقرار منقل اَرزیز آفتاب،

خاموش نیست کوره

چو دی سال:

خاموش

خود

من ام!

مطلب از این قرار است:

چیزی فسرده است و نمی سوزد

امسال

در سینه

در تن ام!

احمد شاملو شکفتن در مه

14

سرود برای مردِ روشن که به سایه رفت ١٣۴٩

قناعت وار

تکیده بود

باریک و بلند

چون پیامی دشوار

که در لغتی

با چشمانی

از سوآل و

عسل

و رُخساری برتافته

از حقیقت و

باد.

مردی با گردش آب

مردی مختصر

که خلاصه ی خود بود.

خرخاکی ها در جنازه ات به سوء ظن می نگرند.

پیش از آن که خشم صاعقه خاکسترش کند

تسمه از گُرده ی گاو توفان کشیده بود.

آزمون ایمان های کهن را

بر قفل معجرهای عتیق

دندان فرسوده بود.

بر پر تافتاده ترین راه ها

احمد شاملو شکفتن در مه

15

پوزار کشیده بود

ره گذاری نامنتظر

که هر بیشه و هر پُل آوازش را می شناخت.

جاده ها با خاطره ی قدم های تو بیدار می مانند

که روز را پیش باز می رفتی،

هرچند

سپیده

تو را

از آن پیش تر دمید

که خروسان

بانگ سحر کنند.

مرغی در بال های اش شکفت

زنی در پستان های اش

باغی در درخت اش.

ما در عتاب تو می شکوفیم

در شتاب ات

ما در کتاب تو می شکوفیم

در دفاع از لب خند تو

که یقین است و باور است.

دریا به جُرعه ئی که تو از چاه خورده ای حسادت می کند.

١٣۴٩

احمد شاملو شکفتن در مه

16

پدران و فرزندان

هستی

بر سطح می گذشت

غریبانه

موج وار

دادش در جیب و

بی دادش بر کف

که ناموس و قانون است این.

زنده گی

خاموشی و نشخوار بود و

گورزاد ظلمت ها بودن

(اگر سر آن نداشتی

که به آتش قرابینه

روشن شوی!)

که درک

در آن کتابت تصویری

دو چشم بود

به کهنه پاره ئی

بربسته

(که محکومان را

از دیرباز

چنین بر دار کرده اند).

چشمان پدرم

احمد شاملو شکفتن در مه

17

اشک را نشناختند

چرا که جهان را هرگز

با تصور آفتاب

تصویر نکرده بود.

و « عاری » می گفت

خود نمی دانست.

فرزندان گفتند <نع!>

دیری به انتظار نشستند

از آسمان سرودی برنیامد -

غلاده هاشان

بی گفتار

ترانه ئی آغاز کرد

و تاریخ

توالی ی فاجعه شد.

١٣۴٩__

  
نویسنده : مهرناز ج ; ساعت ٩:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱۸
تگ ها :

حکایت های زیبا

خدا کجاست

امیری از طفلی سوال کرد  که اگرگفتی خدا کجاست یک سکه به تو می دهم طفل فوری در جواب امیر گفت : اگر شما گفتید که خدا کجا نیست من دو سکه به شما خواهم داد.

امتحان ارزیابی

مغازه دار متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش می داد.

 

پسرک پرسید: خانم، می توانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن های حیاط خانه تان را به من بسپارید؟

 

زن پاسخ داد: کسی هست که این کار را برایم انجام می دهد !

 

پسرک گفت: خانم، من این کار را با نصف قیمتی که او می دهد انجام خواهم داد!

 

زن در جوابش گفت که از کار این فرد کاملا راضی است.

 

پسرک بیشتر اصرار کرد و پیشنهاد داد: خانم، من پیاده رو و جدول جلوی خانه را هم برایتان جارو می کنم. در این صورت شما در یکشنبه زیباترین چمن را در کل شهر خواهید داشت.

 

مجددا زن پاسخش منفی بود.

 

پسرک در حالی که لبخندی بر لب داشت، گوشی را گذاشت.

 

مغازه دار که به صحبت های او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: پسر...، از رفتارت خوشم آمد؛ به خاطر اینکه روحیه خاص و خوبی داری دوست دارم کاری به تو بدهم.

 

پسر جواب داد: نه ممنون، من فقط داشتم عملکردم را می سنجیدم. من همان کسی هستم که برای این خانم کار می کند 

آیا ما هم میتوانیم چنین خود ارزیابی از کار خود داشته باشیم؟

داستان زیبا

مادر من فقط یک چشم داشت . من از اون متنفر بودم ... اون همیشه مایه خجالت من بود

اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت

یک روز اومده بود  دم در مدرسه که به من سلام کنه و منو با خود به خونه ببره  

 خیلی خجالت کشیدم . آخه اون چطور تونست این کار رو بامن بکنه ؟

 به روی خودم نیاوردم ، فقط با تنفر بهش یه نگاه کردم وفورا   از اونجا دور شدم

روز بعد یکی از همکلاسی ها منو مسخره کرد و گفت  هووو .. مامان تو فقط یک چشم داره

فقط دلم میخواست یک جوری خودم رو گم و گور کنم .  کاش زمین دهن وا میکرد و منو ..کاش مادرم  یه جوری گم و گور میشد...

روز بعد بهش گفتم اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال کنی چرا نمی میری ؟

اون هیچ جوابی نداد....

 حتی یک لحظه هم راجع به حرفی که زدم فکر نکردم ، چون خیلی عصبانی بودم .

احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت

دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ کاری با اون نداشته باشم

 سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم

اونجا ازدواج کردم ، واسه خودم خونه خریدم ، زن و بچه و زندگی...

 از زندگی ، بچه ها و آسایشی که داشتم خوشحال بودم

تا اینکه یه روز مادرم اومد به دیدن من

اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه ها شو

وقتی ایستاده بود دم در  بچه ها به اون خندیدند و من سرش داد کشیدم که چرا خودش رو دعوت کرده که بیاد اینجا  ، اونم  بی خبر

 سرش داد زدم  ": چطور جرات کردی بیای به خونه من و بجه ها رو بترسونی؟!"  گم شو از اینجا! همین حالا

اون به آرامی جواب داد : " اوه   خیلی معذرت میخوام مثل اینکه آدرس رو عوضی اومدم " و بعد فورا رفت واز نظر  ناپدید شد .

یک روز یک دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور برای شرکت درجشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه

 ولی من به همسرم به دروغ گفتم که به یک سفر کاری میرم .

بعد از مراسم ، رفتم به اون کلبه قدیمی خودمون ؛ البته فقط از روی کنجکاوی .

همسایه ها گفتن که اون مرده

ولی من حتی یک قطره اشک هم نریختم

اونا یک نامه به من دادند که اون ازشون خواسته بود که به من بدن

 ای عزیزترین پسر من ، من همیشه به فکر تو بوده ام ، منو ببخش که به خونت تو سنگاپور   اومدم و بچه ها تو ترسوندم ،

 خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میآی اینجا

 

 ولی من ممکنه که نتونم از جام بلند شم که بیام تورو ببینم  

وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینکه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم

آخه میدونی ... وقتی تو خیلی کوچیک بودی تو یه تصادف یک چشمت رو از دست دادی

به عنوان یک مادر نمی تونستم تحمل کنم و ببینم که تو داری بزرگ میشی با یک چشم

بنابراین چشم خودم رو دادم به تو

برای من اقتخار بود که پسرم میتونست با اون چشم  به جای من دنیای جدید رو بطور کامل ببینه

با همه عشق و علاقه من به تو...

 

 

  
نویسنده : مهرناز ج ; ساعت ٤:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٧
تگ ها :

سال اصلاح الگوی مصرف

سال اصلاح الگوی مصرف

اینکه دارای اشکالاتی در مصرف هستیم، موضوع مورد توافق همه اهل فن و قاطبه مردم است. لذا اهمیت آن مقام معظم رهبری را بر آن داشت جهت تحول در مصرف، مردم و مدیران کشوران را به سمت بازبینی و تغییر در الگوها توجه دهند.

مصرف گرائی و اسراف در استفاده از امکانات چه در جنبه شخصی آن و چه در ابعاد ملی معضلی است که کشورمان را چند سالی است به جهاتی نگران کننده سوق می دهد.

اما بحرانی ترین بخش مصرف در ایران، استفاده و مصرف بی رویه و خارج از استاندارهای جهانی انرژی است.

مصرف انرژی در ایران شامل انرژی های فسیلی، برق، آب و ... در مقایسه با متوسط مصرف جهانی بسیار بالا و بیش از 5/2 برابر است. این وضعیت، اهمیت بازبینی و تغییر در نگرش به مصرف و مدیریت تولید و توزیع انرژی را نشان می دهد.

گزارشهای موجود شرایط خوبی را از وضعیت کنونی و چشم انداز منابع و مصرف انرژی کشور نشان نمی دهد.

به دلیل اهمیت موضوع ((تولید و مصرف انرژی)) یک مقاله با عنوان "درباره‌ی سیاست‌گذاری و مدیریت تکنولوژی در بخش انرژی ژاپن" ، تهیه شده توسط گروه نفت و گاز کانون تحلیل‌گران تکنولوژی ایران(ایتان) که به مقایسه وضعیت مدیریت انرژی در ایران و ژاپن می پردازد به نقل از خبرگزاری ایسنا، یک خبر به نقل از سایت پترونیوز از قائم مقام معاون برنامه‌ریزی وزیر نفت در مورد ((وضعیت مصرف انرژی در ایران)) و بالاخره نقل یک خبر از خبرگزاری جمهوری اسلامی (ایرنا) از مدیرکل برنامه ریزی انرژی وزارت نفت از ((روند مصرف انرژی در کشور)) برایتان انتخاب کرده ایم که در زیر به انعکاس آن خواهیم پرداخت. امید که همه ما در مصرف انرژی که بخش عظیمی از مصرف ما را شامل میشود تجدید نظر کرده و شرایط مناسبتر مادی و معنوی را برای خود و جامعه امان فراهم سازیم. و مدیران کشور در بخش های مرتبط با انرژی در وزارت نیرو، نفت، صنعت و معدن، فن آوری اطلاعات و ارتباطات و علوم و فن آوری اطلاعات و شاید باید گفت در تمام وزارت خانه ها و سازمانها چه دولتی یا غیر دولتی به ظاهر غیر مرتبط، با بالا بردن راندمان بهره وری و بهبود کیفیت تحولی نوین در مصرف انرژی در کشور بوجود آورند.

 

 

  
نویسنده : مهرناز ج ; ساعت ۳:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٧
تگ ها :

نیایش ها

خداوندا ! مرا با عذاب و عقوبتت ومجازاتت ادب نکن ومرا دچار حیلت های خویش مساز ...

خوشبختی من کجاست پروردگار من!!! وقتی که سعادت جز از مشرق دستهای تو طلوع نمی کند ... مفر من روزنه ی نجات من گریزگاه من کجاست وقتی هیچ پناهی جز تو نیست
...

نه آن کس که نیکی می کند از یاری و رحمت تو مستغنی است نه آن کس که اهل بدی است و در مسیر نارضایتی تو قدم بر می دارد میتواند از حیطه قدرت تو خارج شود
...

آفریدگارا : من تو را به خودت شناختم با خودت و به واسطه ی خودت تو بودی که مرا بسوی خودت راه نمودی ... تو بودی که مرا به خودت خواندی و دعوتم کردی
...

اگر تو نبودی و اگر تو نمی کردی من چه میدانستم که تو کیستی ؟


سپاس خدای را سزاست که تا صدایش میکنم پاسخم می گوید اگر چه وقتی او مرا صدا می کند من کاهلی می کنم... و سهل انگاری برای پاسخ گفتن و جواب دادن ...

سپاس خدای را سزاست که هر چه از او می طلبم عطا میکند اگر چه وقتی او درخواستی می کند یا چیزی می طلبد من بخل می ورزم و خست به خرج می دهم
....

سپاس خدای را سزاست که هر وقت بخواهم می توانم صدایش کنم و هر گاه در پی خلوتی با او باشم بی هیچ واسطه ای میتوانم داشته باشم... و او همیشه برآورنده ی خواست های من است
...

سپاس خدای را سزاست که غیر از او نمی خواهم و اگر بخوانم هم پاسخ نمی شنوم
....

سپاس خدای را سزاست که به غیر او دل نمی بندم و اگر هم ببندم دلم را می شکند و پشتم را خالی می کند
...

سپاس خدای را سزاست که به او تکیه می کنم و او گرامی ام می دارد و دست نوازش بر سرم می کشد و به مردم تکیه نمی کنم که اگر کنم خوارم می کنند و تنهایم می گذارند
...

سپاس خدای را سزاست که از من بی نیاز است اما با من دوستی می کند و به من محبت می ورزد
...

سپاس خدای را سزاست که با من برد باری می کند انگار که من هیچ گناهی نکرده ام به گونه ای در من می نگرد که هیچ خطایی از من سر نزده است با من طوری رفتار می کند انگار که هیچ لغزشی نداشته ام
...

این خدا این خدای من به راستی که ستایش بر انگیز است. به حقیقت دوست داشتنی است و به واقع سجده کردنی
...

راستی که محبوبی به خوبی او نیست و او معشوق ترین من است
...

ای خالق مهربان ! آنچنان که من دریافته ام راه ها به سوی تو هموار است و چشمه های جوشان امید نزد تو سرشار
...

دست امید و استمداد گشودن به منبع فضل تو مجاز است و درهای دعا و نیایش برای فریاد کنند گان و طا لبان تو باز
...

خدایا من دریافته ام که تو برای امیدواران موضع اجابتی و برای دردمندان گرفتاران محل پاسخ و رحمت

 

 

  
نویسنده : مهرناز ج ; ساعت ۳:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٤
تگ ها :

تست هوش و راوانشناسی

تست هوش

باید پس از خواندن سئوال در عرض فقط 5 ثانیه به آن جواب درست را بدهید در پایان تعداد پاسخهای درست شما ضرب در 10 میشود و میزان آی کیو شما را نشان میدهد.
1- بعضی از ماهها 30 روز دارند بعضی 31 روز چند ماه 29 روز دارد؟
2- اگر دکتر به شما 3 قرص بدهد و بگوید هر نیم ساعت 1 قرص بخور چقدر طول میکشد تا تمام قرصها خورده شود؟
3- من ساعت 8 شب به رختخواب رفتم و ساعتم را کوک کردم که 9 صبح زنگ بزند وقتی با صدای زنگ ساعت از خواب بیدار شدم چند ساعت خوابیده بودم؟
4- عدد 30 را به نیم تقسیم کنید وعدد 10 را به حاصل آن اضافه کنید چه عددی به دست می آید؟
5- مزرعه داری 17 گوسفند زنده داشت تمام گوسفند هایش به جز 9 تا مردند چند گوسفند زنده برایش باقی مانده است؟
6- اگر تنها یک کبریت داشته باشید و وارد یک اتاق سرد و تاریک شوید که در آن یک بخاری نفتی یک چراغ نفتی و یک شمع باشد اول کدامیک را روشن میکنید؟
7- فردی خانه ای ساخته که هر چهار دیوار آن به سمت جنوب پنجره دارد خرسی بزرگ به این خانه نزدیک میشود این خرس چه رنگی است؟
8- اگر 2 سیب از 3 سیب بردارین چند سیب دارید؟
9- حضرت موسی از هر حیوان چند تا با خود به کشتی برد؟
10- اگر اتوبوسی را با 43 مسافر از مشهد به سمت تهران برانید و در نیشابور 5 مسافر را پیاده کنید و 7 مسافر جدید را سوار کنید و در دامغان 8 مسافر پیاده و 4 نفر را سوار کنید و سرانجام بعد از 14 ساعت به تهران برسید حالا نام راننده اتوبوس چیست؟

ارزیابی تست براساس تعداد جوابهای نادرست سطح هوش
7تا و بیشتر دانش اموز دبستان
6 تا دانش اموز دبیرستان
5 تا دانشجو
2-3 استاد دانشگاه
1 مدیران ارشد

برای دیدن پاسخ تستها روی صفحه کلیک سمت راست (
Right Click ) کنید و گزینه ((Select All)) رو انتخاب کنید.


پاسخ تست ها
1- تمام ماهها حداقل 29 روز را دارند!!!
2- یک ساعت (شما یک قرص را در ساعت 1 و دیگری را درساعت 1 و 30 و بعدی را در ساعت 2 می خورید) !
3- ساعت کوکی نمیتواند شب و روز را تشخیص دهد پس به اولین ساعت 9 که برسد زنگ میزند که ساعت 9 شب است!!!
4- حاصل 70 است ( تقسیم بر نیم معادل ضرب در 2 است)!
5- او 9 گوسفند خواهد داشت!
6- کبریت!!!
7- سفید چون خانه ای که هر چهار دیوارش رو به سمت جنوب پنجره داشته باشد باید در نوک قطب شمال باشد !
8- همان2 سیب!
9- هیچ( حضرت نوح بود نه حضرت موسی)!!!
10- خوب خودتونید دیگه( نام خودتان)!


10- خوب خودتونید دیگه( نام خودتان)!

 

  
نویسنده : مهرناز ج ; ساعت ۳:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۳
تگ ها :

جمله های زیبا

همیشه فکرکن که توی یک دنیای شیشه ای زندگی می کنی پس مراقب باش به طرف کسی سنگ پرت نکنی چون اول دنیای خودتو می شکنی.

چه زیباست هنگامی که در اوج نشاط و بی نیازی هستی دست به دعا برداری.

زندگی گره ای نیست که در جست و جوی گشودن آن باشیم. زندگی واقعیتی است که باید آن را تجربه کرد.

به قدر کافی نادان باش تا معجزه را باور کنی

به قدر کافی ضعیف باش تا بدانی که نمی توانی

به قدر کافی عاقل باش تا بدانی همه چیز را نمی دانی.

به قدر کافی قوی باش تا هر روز با دنیا روبه رو شوی.

همیشه فکرکن که توی یک دنیای شیشه ای زندگی می کنی پس مراقب باش به طرف کسی سنگ پرت نکنی چون

اول دنیای خودتو می شکنی.

 

چه زیباست هنگامی که در اوج نشاط و بی نیازی هستی دست به دعا برداری.

 

زندگی گره ای نیست که در جست و جوی گشودن آن باشیم. زندگی واقعیتی است که باید آن را تجربه کرد.

به قدر کافی نادان باش تا معجزه را باور کنی

به قدر کافی ضعیف باش تا بدانی که نمی توانی            .

به قدر کافی عاقل باش تا بدانی همه چیز را نمی دانی.

به قدر کافی قوی باش تا هر روز با دنیا روبه رو شوی.

باران باش، که در باریدنش علف هرز و گل سرخ از برایش یک معناست
بالاتر از همه چیز این‌است‌که با خودمان صادق باشیم....                  ویلیام شکسپیر

بگذار تا شیطنت عشق چشمان تو را به عریانی خویش بگشاید شاید هر چند آنجا جز رنج و پریشانی نباشد اما کوری را به خاطر آرامش تحمل نکن. دکتر علی شریعتی

 شریعتی:دنیا را بد ساخته اند.... کسی را که دوست داری تو را دوست نمی دارد.کسی که تو را دوست دارد تو دوستش نمی داری اما کسی که تو دوستش داری و او هم تو را دوست دارد به رسم ایین هرگز به هم نمی رسند .و این رنج
است .زندگی یعنی این

به مسائل بزرگ فکر کنید ، اما از خوشیهای کوچک لذت ببرید .  جکسون براون   

سعادت جامعه به مراتب مهم تر از سعادت فرد است.   افلاطون  

اگر تمام شب را برای از دست دادن خورشید اشک بریزی،لذت دیدن ستاره ها رو هم از دست میدی. 

شکسپیر

کودکان اعتماد می کنند ، زیرا هرگز شاهد خیانت نبوده اند . معجزه آنگاه رخ می دهد که این اعتماد را در نگاه پیری فرزانه

ببینیم . بوین

اصل شجاعت ، اتکا به نفس است .    ژنرال دوگل

دانستن به تنهایی کافی نیست ، دانسته را باید بکار بست . خواستن به تنهائی کافی نیست ، خواسته را باید عمل کرد . گوته

 

در دنیا جای کافی برای همه هست پس بجای اینکه جای کسی را بگیری سعی کن

جای خودت را پیدا کنی چارلی چاپلین 

تنها مرگ است که دروغ نمی گوید  صادق هدایت

 حسین بیشتر از آب، تشنه لبیک بود اما افسوس که به جای افکارش زخم‌های تنش را نشانمان دادند و بزرگترین درد

 

او را بی‌آبی معرفی کردند. دکتر علی شریعتی

 

شخصیت در جریان زندگی شکل می گیرد .گوته

 

عاقل حرف میزندء چون چیزی برای گفتن دارد. احمق حرف میزند که چیزی گفته باشد.

 

عاشق هرگز ناسزا نمیگوید.



تو بسیار جوانی پسرم. با گذشت سالهاء زمان بسیاری از عقاید تو را تغییر خواهد داد و حتی معکوس خواهد کرد. لذا

برای مدتی از اینکه خود را قاضی مهمترین موضوعات بدانی خودداری کن.



طی یک ساعت بازیء بیشتر از یک سال گفتگو میتوانی خصوصیات اشخاص را کشف کنی.



مرد نیک بد نخواهد دیدء نه در زندگی و نه پس از مرگ.



کلمات دروغ نه تنها فی نفسه بدندء بلکه روح را هم به بد آلوده میکنند.

 

زندگی که بررسی و مطالعه نشوده ارزش زیستن ندارد.  افلاطون

 

همه هستی من آیه تاریکی است که تو را در خود تکرارکنان آه می کشد.  فروغ فرخزاد

 چه مهمانان بی دردسری هستند مردگان

نه به دستی ظرفی را چرک نه به حرفی دلی را آزرده می کنند

تنها به شمعی قانع اند و اندکی سکوووت  حسین پناهی
 

همه ما به نوعی دیوانه ایم . بدترین نوع دیوانگی آنست که موهبت خیالپردازی را از دست بدهیم . بوین 

 

در پایان زندگی ، از روی تعداد مدرک هایی که گرفته ایم ، مقدار مالی که اندوخته ایم و کار های بزرگی که به انجام رسانده

 ایم ، در باره ی ما قضاوت نخواهد شد ،بلکه از ما خواهند پرسید : آیا گرسنه ای را سیر کردی ؛ برهنه ای را لباس

پوشاندی و بی خانه ای را پناه بخشیدی " . گرسنه ی نه فقط لقمه نان که گرسنه ی عشق ، برهنه ی نه فقط از تن پوش که

برهنه از عزت و احترام انسانی و بی خانه ای نه فقط از خشت و گل که بی خانمان به سبب طرد و رانده شدن. مادر ترزا

به اینده فکر نمی کنم زیرا به زودی فراخواهد رسید. البرت انیشتین

انسان هر چه بالاتر برود احتمال دیده شدن وصله ی شلوارش بیشتر می شود. ادیسون

خدایا به هر که دوست می داری بیاموز که عشق از زندگی کردن بهتر استوبه هر کس دوست تر میداری بچشان که

دوست داشتن از عشق برتر است  دکتر علی شریعتی

درباره ی انسانها از روی سوالاتی که می پرسن قضاوت کن، نه جواب هایی که میدن. ولتز

چند واقعیت

بهتر است غرورتان را به خاطر کسی که دوستش دارید از دست بدهید تا این که او را به خاطر غرورتان از دست بدهید 

............. 

هیچ وقت دل به کسی نبند...چون این دنیا اینقدر کوچیکه که توش 2 تا دل کنار هم جا نمی شن...!!ولی اگه دل بستی,هیچ وقت ازش جدا نشو ...!چون این دنیا اینقدر بزرگه که دیگه پیداش نمی کنی

ویلیام شکسپیر میگه: کسی را که دوسش داری ازش بگذر، اگه قسمت تو باشه بر می گرده ، اگر هم بر نگشت حتماً از اول مال تو نبوده پس بهتر که رفت 

به دنبال کسی باش که تو را به خاطر زیبایی های وجودت زیبا خطاب کند نه به خاطر جذابیتهای ظاهریت 

بچه ها چه شوخی شوخی قورباغه های مرداب را سنگ میزنند و قورباغه ها چه جدی جدی میمیرند

یکی به خدا میگه 10000000 سال برات چقدره؟ خدا میگه یک دقیقه، میپرسه 10000000 دلار برات چقدره؟ خدا میگه اندازه یک اکانت، میگه پس خدا یک اکانت به من بده، خدا میگه باشه، فقط یک دقیقه صبر کن

آدمها خیلی نمیتونن از هم دور بشن بالاخره یه چیزی جا میمونه که مجبورن برگردن و برش دار 

فرشتگان از خدا پرسیدن: خدایا تو که بشر رو انقدر دوست داری چرا غم را آفریدی ؟ خدا گفت : غم را به خاطر خودم آفریدم چون این مخلوقه من تا غمگین نباشه به یاد خالقش نمی افته

زندگی انسان دو قسمت است : قسمت اول در انتظار قسمت دوم و قسمت دوم در حسرت قسمت اول

موفقیت پیش رفتن است  نه  به نقطه ی پایان رسیدن!

وقتی به دنیا آمدم درون گوشم اذان گفتند وقتی می میرم برایم نماز می خوانند.زندگی چقدر کوتاه است فاصله ی اذان تا نماز 

دو چیز هیچ وقت از یاد آدمها نمیره

یکی: دوست های خوب یکی: روزهای خوب
یه چیز هم هیچ وقت از دل آدمها بیرون نمیره
روزهای خوب که با دوستهای خوب داشتی

این چهار چیز را در زندگیت نشکن: اعتماد، قول، رابطه و قلب زیرا وقتى این‌ها مى‌شکنند صدا ندارند ولى درد بسیارى دارند 

دانی که چرا ز میوها سیب نکوست: نیمی رخ عاشقست نیمی رخ دوست این زرد و سرخی که در او می بینی: زردیش رخ عاشقست سرخیش رخ دوست 

دوست داشتن رو باید از برگ درخت آموخت وقتی زرد می شه، وقتی می میره ؛ وقتی از درخت جدا می شه ؛ بازم پای همون درخت می افته 

چنین گفت زرتشت: عاشق عاشق شدن باش و دوست داشتن را دوست بدار از تنفر متنفر باش به مهربانی مهر بورز با آشتی آشتی کن و از جدایی جدا باش 

حکایت جالبی است که فراموش شدگان ، فراموش کنندگان را فراموش نخواهند کرد

 

 

 

  
نویسنده : مهرناز ج ; ساعت ٩:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱
تگ ها :

متن های زیبا

لیلی خودش را به آتش کشید.

خدا گفت: زمین سردش است. چه کسی می تواند زمین را گرم کند؟

لیلی گفت: من.

خدا شعله ای به او داد. لیلی شعله را توی سینه اش گذاشت. سینه اش آتش گرفت. خدا لبخند زد. لیلی هم.

خدا گفت: شعله را خرج کن. زمینم را به آتش بکش.

لیلی خودش را به آتش کشید. خدا سوختنش را تماشا می کرد. لیلی گُر می گرفت. خدا حظ می کرد. لیلی می ترسید آتش اش تمام شود. لیلی چیزی از خدا خواست. خدا اجابت کرد. مجنون سر رسید.مجنون هیزم آتش لیلی شد. آتش زبانه کشید. آتش ماند. زمین خدا گرم شد.

خدا گفت: اگر لیلی نبود، زمین من همیشه سردش بود.                 نویسنده: عرفان نظر آهاری

 

بال هایت را کجا جا گذاشتی؟

پرنده برشانه های انسان نشست. انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت: «اما من درخت نیستم. تو نمی توانی روی من آشیانه بسازی.»

پرنده گفت: من فرق درخت ها و آدم ها را خوب می دانم. اما گاهی پرنده ها و آدم ها را اشتباه می گیرم.»

انسان خندید و به نظرش خنده دار ترین اشتباه ممکن بود. پرنده گفت:

«راستی، چرا پرزدن را کنار گذاشتی؟» انسان منظور پرنده را نفهمید، اما باز خندید . پرنده گفت : «نمی دانی، توی آسمان چه قدر جای تو خالی ست.» انسان دیگر نخندید. انگار ته ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد . چیزی که نمی دانست چیست. شاید یک آبی دور. یک اوج دوست داشتنی.

پرنده گفت: «غیر تو، پرنده های دیگری را هم می شناسم که پر زدن از یادشان رفته . درست است که پرواز برای یک پرنده ضرورت است، اما اگر تمرین نکند فراموش می شود.»

پرنده این را گفت و پر زد. انسان ردّ پرنده را دنبال کرد تا این که چشمش به یک آبی بزرگ افتاد و به یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش، آسمان بود و چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد.

آن وقت خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت«یادت می آید من تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم؟ زمین و آسمان هر دو برای تو بود. اما تو آسمان را ندیدی. راستی، عزیرزم بال هایت را کجا جا گذاشتی؟ »

انسان دست بر شانه هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس کرد. آن وقت رو به خدا کرد و گریست.     «نویسنده: عرفان نظر آهاری»

 

ای همیشه مهربانم ... سلام

 

آمده ام تا با تو از دلتنگی های دلِ تنگم بگویم ، هر چند که تو خود تک تک نا گفته های دلم را از روشنی سبز چشمانم میخوانی

 

ای خیال انگیز ترین وعده ی خدا ! میدانی چند وقت است سراغی از ما نگرفته ای ؟ میدانی چند وقت است که ما را میهمان جمعه های دلگیرت نکرده ای ؟ میدانی چند وقت است که مادر هر صبح ، دعای عهد را با ماهیان قرمز دلش زمزمه میکند ؟ میدانی چند وقت است که پدر غم غربت چشمانش را زیر باران غیبتت میشوید ؟ . . .

 

میدانی . . . میدانم . . .

 

ای پاک تر از نسیم و صادق تر از صبح ! دیروز روزهای غیبتت را میشمردم ... روزهای بی تو بودن ... روزهای دلتنگی ... روزهای تنهایی ...

 

به نظرت هنوز موعد آن نرسیده که بار غیبت بر زمین بگذاری و بال فرج بگشایی ؟؟؟

 

بیا که بی تو زمین کشتزار ظلم شده است و آسمان وامدار بغض های فرو خورده ...
بیا که بی تو همه ی آشنایان غریبه ای بیش نیستند
...
بیا که بی تو من ماندن را نیز از یاد برده ام ! بی تو مرا با هیچ کس کاری نیست ! بی تو تمام روزهایم دیروزند ! بی تو کسی ناز چشمان سبزم را خریدار نیست ! بی تو تمام دخترکان دیارم غمی مبهم در سینه دارند ! بی تو ...

 

 

 

ای نور دل و دیده و جانم چونی ؟         وی آرزوی هر دو جهانم چونی ؟

 

من بی لب لعل تو چنانم که مپرس        تو بی رُخ زرد من ندانم چونی ؟

 

 

 

ای پرورده ی دامن نرگس ! میدانم که گریه هایم را میشناسی ... میدانم که ندبه هایم را ، هر چند انگشت شمار ، میشنوی ... میدانم که غنچه های آرزوی باغ خیالم را جز تو امیدی نیست ... میدانم که روزی مروارید چشمانم غم هجر تو را با شادی وصل جشن خواهند گرفت ! چه مبارک روزی ...

 

مهربانا ! غبار راه انتظار بر سر و رویم ریخته و با اشک در آمیخته است . از آن خاک و این آب ، گِلی ساخته ام و کلبه ای و پنجره ای ... من و غبار و اشک و کلبه و پنجره همه یک آرزو در دل داریم

 

ای باغ آرزوهای من ! بیا تا غبار اشک های حسرتم را در دریای زلال ظهورت بشویم . بدون تو دیگر هر صبح ، به نرگس های باغچه سلام نمیکنم و هیچ یاسی را خیره نمیشوم ... من تمام شده ام ... بیا

 

اماما خواهشم را اجابت نیست ؟! گریه تا کدامین سحر ؟! من تمام شده ام ... بیا

 

 

 

بس جمعه که در فصل تو افسرد

 

بس خنده ی آیینه که پژمرد

 

پروانه چه بسیار که در پای تو ، ای شمع

 

خندید و ندانست که اقبال سحر مُرد

 

 

 

  
نویسنده : مهرناز ج ; ساعت ٩:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱
تگ ها :